Search
  • Dr Cyrus Ershadi

آیا میتوان همۀ ادیان را پذیرفت؟

Updated: Aug 20

تحقیق از دکتر سیروس ارشادی


آیا میتوان همۀ ادیان را پذیرفت؟

چندی قبل ایمیل مفصلی از نیو یورک دریافت کردم که حاوی بعضی نصایح و در عین حال مطالبی غیر قابل تصور بود. ضمن تشکر از این دوست محترم که با کمال ادب و حسن نیت،همانطور که خواسته بودند چند مورد را با ذکر موارد یادآوری میگنم. از آنجا که قصد هیچگونه توهین و خیال مجادله ندارم مطالبی را که ذکرمیکنم با مآخذ آن میاورم تا از هرگونه سوء تفاهم جلوگیری کرده باشم. نکته اصلی صحبت دوست ما آن بود که: ما به همۀ پیامبران احترام میگذاریم و ایمان داریم که هر کدام در ایام خود و برای زمان خاصی آمده اند و در همان محدودۀ زمانی که معتبر بودند در مهلت مقرر کارو مأموریت خودرا انجام داده و بتاریخ پیوسته اند. باید بدانید که امروزه تعالیم سابق ارزشی ندارد و مثل آن است که یک نفر دیپلومه را مجددأ به کلاس کودکستان ببرند. اصول همۀ ادیان یکی است زیرا از یک منبع صادرشده اند.همۀ پیامبران واجد روحی واحد هستند که در بدنهای مختلف ًامده اند و تفاوتی بین آنها نیست. یکی از مهمترین جملاتی که در کتب مذهبی آمده تشویق به یافتن حقیقت است. از جمله احکامی که حداوند به موسی کلیم الله داد آن بود که فرمود «شهادت دروغ مده»، عیسی مسیح «بلی شما بلی و نی شما نی باشد» و در مکانی دیگر اضافه کرد «حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد»، در اولین سورۀ قرآن آمده «ما را براه راست هدایت فرما» و در روشی دیگر میگوید: «خوشا بحال تفوس منصفه که تحری حقیقت بنمایند». همه و همه آرزوی حقیقت دارند. یکی میگوید دروغ شیطانی و دروغگو شیطان است و دیگری معتقد است «دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است» و سومی بان معنای «حکمت» میدهد. چگونه این آرای متضاد را میتوان یگانه دانست و پذیرفت؟ در پاسخ عنوان میکنند: دوران ادیان کذشته سپری شده و بگفته ای دیگر شرع سابق منسوخ و حکم حجاب مرفوع و بواسطۀ عدم رواج احکام زمان زمان فطرت است. کتاب تثنیه از اسفار تورات در آیۀ هیجده از باب هیجدهم مینویسد: نبی را از میان ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواخم کرد و کلام خود را بدهانش خواهم گذاشت و هر آنچه باو امر فرمایم بایشان خواهد گفت و هر کسی که سخنان مرا که او باسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد. بدنبال این مژده و سیصد و اندی پیشگویی دیگر عیسی مسیح آمد و آیین مخصوصی نیاورد و فرمود: من آمده ام تا گفته های تورات را بانجام برسانم و تأکید کرد تا جهان باقی است نقطه یا همزۀ از تورات زاۀل نخواهد شد تا تمام شود (نقل بمضمون). با اندک آشناِیی با مسیحیت میدانید که آن آیین بر پایۀ صلیب،مرگ و قیام از مردگان و محبت مطلق قرار دارد. او با تأکید بر اینکه خدا محبت است میگفت برای دشمنانتان دعای خیر کنید و برکت بطلبید و حتی هنگامی که میخ بدستها و پاهای او میکوبیدند برای قاتلینش دعا میکرد که ای خدا اینها را ببخش زیرا نمیدانند چه میکنند. اینجا را داشته باشید تا بدیگر تضاد ها برسیم.


در سال ششصد و بیست میلادی پیغمبر اسلام مبعوث شد و طی بیست و سه سال رسالتش امت اسلام را تأسیس فرمود. در طول مدتی که پیامبر در مکه بود آیاتی بسیار شیرین و مسیحایی صادر میکرد ولی پس از هجرت بمدینه ناگهان جهت آیات تغییر یافت. مثلأ در سورۀ نسا آیه سی و چهار گفته است: آنان را بکشید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین خدا دین همه گردد و جالب است بدانید که آیه ای شبیه باین سوره در آیینی که از شیراز برخاست صادر شد و طی آن آمده است : اگر روزی یکی از شما بسلطنت برسد همۀ کفار را بکشد و روزگار را از وجود غیر مومنین به باب پاک کند (صفحۀ ۱۶۲ بیان فارسی) تا در هنگام ظهور من یظهرغیر ایمانداری در ارض خود نبیند. در اناجیل زن و مرد مساویند. در کتاب غلاطیان باب سوم آیۀ بیست و هشتم مینویسد: «دیگر نه یهودی معنی دارد نه یونانی، نه غلام نه آزاد، نه مرد و نه زن، زیرا همۀ شما در مسیح عیسی یک هستید». در سورۀ مائده آیه بیست و سوم مینویسد: مردان باید بر زنان مسلط باشند چرا که خداوند بعضی از انسان ها را بعضی دیگر برتری بخشیده است. آیینی دیگر با آنکه تساوی رجال و نسا را ادعا میکند چنان تبعیض شدیدی در قوانین کابین و ارث مقرر کرده که خلاف ادعایش را ثابت میکند. برای آنکه از مطلب دور نیفتم بیاد داشته باشید که عیسی فرمود: «همسایه ات را همچون خویشتن دوست داشته باش». در برابر، سورۀ انفال در آیه دوازده مینویسد: «دوست دارند همچنانکه خود براه کفرمیروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید پس با هیچیک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند و اگر سر باز زدند در هر جا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید». سورۀ نسا آیه هشتاد و نه میگوید: «از اهل کتاب بخدا و روز قیامت ایمان نمیآورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید تا آنکه بدست خود در عین مذلت جریمه بدهند». زمانی فریسیان (گروهی سیاسی، اجتماعی و فکری در بین یهودیان در زمان معبد دوم و زندگی مسیح بودند) از عیسی مسیح ایراد گرفتند که چرا با گنه کاران و باجگیران معاشرت میکند؟ او پاسخ داد: نه تندرستان بلکه مریضان احتیاج بطبیب دارند زیرا نیامده ام تا عادلان را بلکه گناه کاران را بتوبه دعوت نمایم. با چند نمونۀ که ذکر شد مسلم میشود که آیین های مختلف را نمیتوان یکی دانست. هر کدام از روشهای گوناگون برای خود دلاَیل و عللی دارند که از بحث ما خارج است. مسئلۀ ما ثبوت یکی و انکار دیگری نیست. چه کسی میتواند ادیان سلف را حکمی واحد بداند و همانطور که دوست نادیده ام نوشته همه را بپذیرد؟


جلد دوم کتاب امر و خلق که با اجازه و تأکید مرکز امری چاپ شده و حاوی فرامین و نقل قول ها است در صفخۀ یکصد مینویسد: قصص تورات از مورخین یهود و عاری از اعتبار است. و با این سهولت طی یک جمله تورات را نفی میکند و بر آن خط بطلان میکشد. پس از آن نوبت اناجیل،عهد جدید و عقاید مندرج در آن میشود که آنرا نیز مهمل میشمارد و با این بهانه که: روایت است و محتمل الصدق و الکذب. کتاب دیگری که روبرو داریم مفاوضات عبدالبها است که در صفحۀ ۷۸ و ۷۹ ضمن رد معجزات و کارهای خارق العاده ای که از عیسی مسیح صادر شده مینویسد: بهاالله معجزات زیادی داشت که نویسندۀ مفاوضات میگوید: من معجزات جمال مبارک را ئکر نکنم شاید سامع گوید که روایت است و محتمل الصدق و الکذب. البته این جمله خود بهترین بهانه پذیرش معجزه است و در صفحات آینده به آن میپردازیم. جالب آنجا است که شخص بهاالله این مدعا را تکذیب کرده و در لوح آقا جواد کاشانی اعتراف میکند که هیچ معجزۀ از او بظهور نرسیده و نوشت: «از معجزات آنچه نسبت به این حقیر است کذب و افتراالمکذبون...» کتاب مفاوضات ادامه میدهد: عیسی مسیح ظاهرأ مصلوب شد زیرا خدا یکی از دشمنانش را بشکل او درآورد و عیسی حقیقی را از راه پنجره بآسمان چهارم بالا کشید. قیام او از مردگان نیز حقیقی نبود زیرا او ساکن آسمان چهارم بود. معنای قیام او آن است که امر او که مرده بود زنده شد و قیام کرد و گسترش یافت. عزیزان من با نفی تورات،اناجیل و قرآن چگونه آنها را میپذیرید؟ بچند مورد دیگر توجه کنید: یکی از بزرگان این فرقه بنام حیدرعلی اصفهانی در کتاب " دلایل " مینویسد: بمحض آنکه نفسی خودرا بخدا نسبت داد و خدا ردعش نفرمود البته صادق است. مورخ دیگری بنام ابوالفضل هم با او همعقیده است و لی رهبرشان در صفحۀ هشتم سطر سوم ام الکتاب مستطاب ایقان مینویسد از جمله انبیا نوح بود که صد و پنجاه سال نوحه نمود و عدۀ را بوادی ایمن روح دعوت نمود و احدی او را اجابت ننمود. آیا نوح از جانب خدا نبود؟ بکتاب دلایل برمیگردیم.حیدر علی اصفهانی مأموریت جدیدی بر عهدۀ خداوند میگذارد و در صفحۀ چهل مینویسدهر وقت و هر زمان و هرمرتبه نفس مکذب و افترا علی الله قیام نماید و بدعتی در اصول دین و یا اصول مذهب بلکه در فروع اجزاء بگذارد بر خداوند است که ابطال او فرماید چنانچه بظهور کلیم الله ردع فرعون نمود و بوجود مبارک خاتم ابطال طوایف و ملل اخری. بوجود همین شخص بزرگوار ابطال مدعی رکن رابع شد دیگر حق قبول کند یا نکند بحثی بر خدا نیست. در یکی از ادیان در سطر چهارم صفحۀ هشت کتاب ایقان بدنبال تمجید و تعریف از ابراهیم خلیل بعد از حکایت نار و حسد و اعراض آن سراج الهی را از بلد اخراج نمودندچنانچه درهمه رسایل و کتب مذکور است در حالیکه تورات در شرح حال ابراهیم مینویسد: خداوند بابراهیم گفت از ولایت خود و از خانۀ پدری خود بسوی زمینی که بتو نشان میدهم بیرون شو. اما کتاب دیگر در صفحۀ دهم نوشتۀ تورات را نفی میکند تا او قلع و قعم گردد و اثری از او نماند. کتاب ایقان در صفحۀ ۱۴ مینویسد: این جوان ناصری که خود را مسیح الله مینامد حکم طلاق و سبت را که از حکم های اعظم موسی است نسخ نموده. کتاب مفاوضات در صفحۀ سیزدهم این استدلال ضعیف را بسط داده و مینویسد: این شخص که در انظار جمیع حقیر بود شریعت هزار و پاصد ساله را نسخ نمود. ببینیم خود عیسی مسیح چه میگوید،او فرمود: گمان مبرید که آمده ام تا تورات وصحف انبیا را باطل نمایم بلکه تا تمام کنم زیرا هر آینه بشما میگویم تا آسمان و زمین زایل نشود نقطه یا همزۀ از تورات زایل نشود تا همه واقع شود. برخلاف عقیدۀ نویسندۀ کتاب ایقان، عیسی مسیح قانون طلاق را نسخ نکرد و فرمود نه با هوس و نه با هوای نفس بلکه فقط بعلت زنا از همسر خود جدا شوید بنا براین هر بهانۀ اندکی نمیتواند دلیل طلاق باشد.عیسی روز سبت را نیز محترم میدانست و فرمود در سبت ها نیکویی کردن روا است.


کتاب مستطاب ایقان در سطر دوازدهم صفحۀ چهل و سه در مورد مریم مینویسد: آن طلعت کبری از عظمت امر و تحیر آرزوی عدم فرمود زیرا پس از تولد عیسی مریم ناله نمود و گفت ایکاش مرده بودم قبل از ظهور این امر و بودم از جملۀ فراموش شدگان قسم بخدا که کبد ها از استماع این سخن ها میگدازد و روان ها میریزد و این اضطراب و حزن نبود مگر حزن از شماتت اعداد و اعتراض اهل کفر و شقا. دو سطر بعد ادامه میدهد: تا چشم قوم باو افتاد گفتند ای خواهر هارون نبود پدر تو مرد بدی و نبود مادر تو بد کار... چنین مطلبی در اناجیل ذکر نشده و مستندی ندارد. در ضمن بد نیست بدانید که مریم برادری باسم هارون نداشت. بافسانۀ دیگری از صفحۀ چهل و هشت کتاب فوق توجه کنبد: قبل از ظهور ابراهیم نمرود خوابی دید و کهنه را خواست. اخبار دادند بر طبق نجمی در سما همچنین شخصی در ارض ظاهر شد که مردم را بشارت میداد بظهور آن حضرت. (کجا نوشته؟) کتاب ایقان مینویسد: ترجمه آن جمله حکایت ابن صوریا است در وقتی که اهل خیبر در حکم قصاص زنای محصن و محصنه از نقطۀ فرقان سوال نمودند و آن حضرت فرمود حکم خدا رجم است و ایشان انکار نمودند که در تورات چنین حکمی نیست و حضرت فرمود از علمای خود که را مسلم و کلام اورا مصدقید. ابن صوریا را قبول نمودند و حضرت اورا احضار نمود و فرمود... که مضمون آن این بود که آن حضرت ابن صوریا را باین قسم های موکد قسم دادند که در تورات حکم قصاص در زنای محصن چه نازل شده؟ عرض نمود... یا محمد رجم است. آن حضرت فرمود پس چرا این حکم میان یهود منسوخ شده و مجری نیست؟ عرض نمود چون بخت النصر بیت المقدس را بسوخت و جمیع را بقتل رسانید دیگر یهودی در ارض باقی نماند الا معدودی قلیل و علمای آن عصر نظر به قلت یهود و کثرت عمالقه بمشاوره جمع شدند که اگر موافق حکم تورات عمل شود آنچه از دست بخت النصر نجات یافته بحکم کتاب مقتول میشوند و باین مصالح حکم قتل را بالمره از میان برداشتند. (مفهوم این بخش... را دریابید). مظهر خدا در آیین جدید میفرماید: موسی صاحب تورات بود و عیسی صاحب انجیل. در حالیکه عیسی کتاب نداشت و اناجیل شرح حال کارهای اواست که بین سالهای سی تا پنجاه میلادی نوشته شده است. صفحۀ یکصد و بیست و دو بحث علمی جالبی دارد و میفرماید: در مادۀ نحاس(مس) ملاحظه فرمایید که اگر در معدن خود از غلبۀ یبوست محفوظ ماند در مدت هفتاد سنه بمقام ذهبی میرسد اگر چه بعضی خود نحاس را ذهب میدانند که بواسظۀ غلبۀ یبوست مریض شده و بمقام ذهبی نرسیده است باری در هر حال اکسیر کامل مادۀ نحاس را در آنی بمقام ذهبی میرساند و منازل هفتاد ساله را بآنی طی نماید. آیا آن ذهب را بعد میتوان گفت که نحاس است و یا بعالم ذهبی نرسیده حال آنکه محک در میان است و صفات ذهبی را از نحاس معین و واضح مینماید؟ چنین گفتاری در هیچیک از کتب مذهبی یافت نکردم .خوشبختانه یکی از مبلغین این وعده در یک برنامۀ زندۀ تلویزیونی فارسی زبان با حرارت بسیار انگشت براین ادعا گذاشت و گفت اخیرأ در بخش شیمی دانشگاه هاروارد این ادعا را با تجربیات علمی ثابت کرده اند منتهی چون مخارجش بیشتر از ارزش طلایی است که بدست میآید از ادامۀ آن صرفنظر کرده اند.یعد هم با اصرار فراوان اضافه کردبروید و در اینترنت ببینید! (این برنامۀ تبلیغی روز بیستم آوریل دو هزار و ده از تلویزیون پخش شد). کتاب بیان در صفحات شصت و شصت و یک پیشگویی میکند که آنکه صفات خدا را نمایان میکند بین هزار و پانصد و یازده تا دوهزار و یک سال بعد میاید. در صورتیکه مدعی ظهور بدنیا آمده و دو سال از حضرت باب مسن تر بود. کتاب انجیل در باب بازگشت مسیح مینویسد: از آنروز هیچکس حتی فرشتگان خدا خبر ندارد فقط خدا میداند و بس. جالب است بدانید حضرت بهاالله هنگام اعلام مأموریتش اظهار امر کرد و خودرا رهانندۀ نامید که باب وعده داده و بر حقانیتش گواهی داده بود. اتفاقأ همین مطلب بین ایمانداران اولیه مطرح شد و در پاسخ حضرت بهاالله در صفحۀ یکصد و سیزده کتاب بدیع چنین پاسخ داد:خود آن مشرکین خمسین الف سنه یوم قیامت را میدانستند که بیک ساعت منقضی شد حرفی ندارید بگو ای بی بصران همان معنی در اینجا جاری ولکن اگر دو هزار سال بعد شما هم در سنین معدوده منقضی شود اعتراض مینمایید. در صفحۀ یکصدوشصت و یک کتاب ایقان مینویسد: یهودان عهد موسی که تبدیل نمودند مائده سماءیه را باشیاء خبیسه سیر و پیاز... با مطالعۀ دقیق خروج بنی اسراییل از مصرچنان نکتۀ ذکر نشده (بشرح کامل خروج بنی اسراییل از مصردر کتاب خروج، باب شانزدهم که این حرکت را شرح داده اسش رجوع کنید). خوانندۀ محترم منظور من از یادآوری این چند نمونه (آن هم فقط از یک کتاب) فقط و فقط ثبوت آن بود که ادیان هر کدام روشی خاص خود دارند. از نظر شخص من همه آزادند آنچه را میخواهند انتخاب کنند.زیرا بعقاید دیگران از خدا پرست تا بت پرست و بیدین مطلق احترام میگذارم و خدای ناکرده هیچ قصد دیگری ندارم.


طی چند نمونۀ قبل لازم است با قهرمانان تشتت آرا و افکاربیشتر آشنا شویم و هرکدام را بهتر بشناسیم. بنا بر این سعی ما بر آن است که تاریخ مختصراین آیین را بیطرفانه مطالعه کنیم: شیخ احمد احسایی بنیانگذاراین حرکت در ایام فتحعلیشاه قاجار از بحرین بایران آمد و در دارالایمان یزد ساکن شد. بمحض آنکه سلطان قاجار از ورود اوآگاه شد عریضۀ بحضور او تقدیم داشت و نوشت: گر چه مرا واجب است که بزیارت آن مقتدای انام و مرجع خاص و عام مشرف شوم لیکن بجهاتی مقدور نیست و معذورم. اگر بخواحم خود روانه یزد گردم لا اقل باید دوهزار قشون آورده و شهر یزد وادیی است غیر ذی ذرع است و از ورود این قشون اهل آن البته به قحط و غلا مبتلا حواهند گشت و آشکار است که آن بزرگوار راضی به سخط پروردگار نیست و الا من کمتر از آنم که در محضر انور مذکور گردم... (رگ تاک صفحه ۱۶۱) البته این خضوع و خشوع بیهوده نبود و سلطان قاجار سوالاتی داشت که برایش حیاتی بود،بهمین دلیل در موارد زیر استدعای پاسخ کرد: استفسار از کیفیت نکاح و اینکه اهل جنت میتوانند بیش از چهارزن عقدی داشته باشند یا نه؟ تنعم جنت مثل تنعم دنیا است یا جور دیگر؟ (رساله خاقانیه جلد اول صفحه ۱۲۰). بالاخره سلطان و شیخ هر دو به جنت ! واصل شدند و شیخ دیگری بر مسند اجتهاد نشست و کتب و رسالات متعددی نوشت که از جمله: شرح القصیده است. نام او سید کاظم رشتی بود (رگ تاک صفحه ۱۰۲) بسیاری از علمای دین میگفتند سید هندی حرف میزند. سید کاظم نیز درگذشت و یکی از تلامیذش که جوانی ساده، پاک و در عین حال جاه طلب بود بنام سید علی محمد شیرازی مراتب ارتفاع را بسرعت پیمود و بجای او نشست. او با ادعای تفسیر قرآن مجید وارد شد (الکواکب الدریه-۹۴) در ۱۲۶۱ ادعا کرد باب است (عبد البها-مقاله سیاح)؛ در ۱۲۶۲خود را مهدی موعود معرفی کرد (اشراق خاوری ص ۳۹ تلخیص تاریخ نبیل و ص ۷۳ الکواکب الدریه) در سال ۱۲۶۳ در محضر ولیعهد ادعای نبوت کرد و سال بعدد در ۱۲۶۴ گفت که خدای خدایان، رب الارباب است (نقطة الکاف میرزا جانی کاشانی ص ۱۳۴) و سر انجام در ۱۲۶۶ که بازداشت و محاکمه شده بود از تمام ادعاهایش گذشت ولی بعنوان آنکه توبه مرتد فطری پذیرفتنی نیست اورا تیرباران کردند.

سید علیمحمد شیرازی از پاکی و صداقت یکی از پیروانش بنام یحیی نوری آنچنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که اورا بنام شهره،وحید ،ازل و... ملقب ساخته و بجانشینی خودش برگزیده بود. (جانشینی ازل درکتاب اقدس طی شماره ۱۹۰ تأیید شده است) .وبه اوصیت کرده بود تا کتاب نیمه تمام بیان را کامل کند که انجام نشد. با جانشینی میرزا یحیی برادر بزرگ او بنام میرزا حسین علی در نقش مشیر و مشار و پیشکار میرزا یحیی که از این پس اورا بنام صبح ازل مینامیم در صحنه ظاهر شد. نباید نا گفته گذاشت که چندین نفر دیگر نیز هرکدام با دعاوی گوناگون سر برآوردند از جمله اسد الله دیان،عبد الله غوغا،حسن هندیانی،حسین میلانی و... که بطرق مشکوکی به قتل رسیدند(شوقی افندی،قرن بدیع،ص۱۰۵ سطر ۴). در مورد جانشین ازل شوقی افندی در توضیح حال او آن بینوا را به طغیان و یاغیگری متهم میکند و پس از عناوینی... نسبت به او ادامه میدهد که او شقی و مظهر ناپاکی و لوث بود (ص۲۲۰ جلد دوم قرن بدیع). با نگاهی سطحی بکتاب ایقان که از منشات حضرت بهاالله است که جناب ایشان هنگامی که در کردستان عراق ساکن بود خود را مطیع و تابع ازل میدانست و نوشت: خیال معاودت نداشتم تا از مظهر امرفرمان رجوع صادر شد لابدأ تسلیم شدم و راجع شده ام. همچنین خواهر ایشان که اورا بنام حضرت عمه میشناسند نیزدر لوح خود مینویسد یحیی جانشین بر حق علیمحمد و برادر بزرگ او... است (برای اطلاع بیشتر بکتاب تنبیه لنایمین بعلم عزیه خانم مراجعه کنید. چیزی نگذشت که حضرت بهاالله خود را خدای متعال (اشراقا ت) ۱۱۷)، کنز مخزون (اشراقات ۴۹)، علم اعلی(اشراقات ۷۹)، خدای قیوم(اشراقات ۶۸)،ارادت الله، مشیة الله، امظهر اسماء و صفات خدا مشرق امر،دمولی الوری (اشراقات ۱۴۴) سدرة المنتهی) نامید و در صدر نامه ها نیز بجای بسم الله رحمن الرحیم نام مبارک خود ش را یاد کرد و نوشت باسمی المهیمن علی السماء مزین کرد و در توجیه خدا بودنش باین گفته متمسک شد که: سوگند بکسی که جانم در دست قدرت او است امروز ستمی بزرگتر از این نمیشود کسی که همواره میگوید من خدا هستم و غیر از من خدایی نیست خواسطه است بر بندگانش ثابت کند گه میتواند تام یکی از آنها را عوض کند و آنها قبول نکنند. در همان ایام برادر کوچکتر یعنی صبح ازل ادعا کرد که از خدا بالاتر است. حضرت بها در لوح علی در پاسخگویی بادعای برادرش نوشت: چون این شمس بدیع را از افق فجر طالع و به نغمۀ اننی انا حی افق ابهی مابین ارض و سماء ناطق دید لذا تعجیل نموده و من حیث لایشعر باین کلمات تکلم نموده که شأنی مافوق شأن الله برای خود ثابت نماید و چون دید که من پیشدستی کرده ومقام خدایی را برداشته و خودم را خدی زنده نامیده ام شتاب زده شد و مقام بالاتر از خدایی را بخود نسبت داد تا بالا دست من باشد و نفهمید که من بالاترین مقام را برداشته ام و بالا تر از خدایی مقامی نیست... و آن مقام را هم من برداشته ام. مدعای قبلی یعنی سید علیمحمئ هم ببهانۀ آنکه حروف اسمش از نظر ابجد برابر با رب بود خودش را خدا خواند. مریدانش هم او را حضرت رب اعلی مینامند که بمعنای خداوند است.فرزند بها بنام میرزا عباس که معروف به عبدالبها است (و به نظر من بهایییت مدیون او است)طی ص ۲۵۴ جلد اول کتاب مکاتیب مینویسد: چه که اظهار الوهیت و ربوبیت بسیاری نمودند حضرت قدوس(ملا محمد علی علی بارفروش) یک کتاب درتفسیر صمد نازل فرموده ااز عنوان کتاب تا نهایتش انی انا الله،جناب طاهره (زرین تاج خانم قزوینی) انی انا الله را در بدشت تا عنان آسمان به علی الندا بلند نموده و جمال مبارک (بهالله) در قصیدۀ ورقاییه میفرمایند: کل الولامن رشح امری تالهت و کل الربوب من طفح حکمی تربت.یعنی همۀ خدایان از رشحات فرمانم بخدایی زسیدند و همۀ پروردگاران از لبریزی حکمم پروردگار شدند.

با ادعاهای گوناگون گروهی از پیروان باعتراص پرداختند که مگر خدا هم عوص کردنی است؟ تا امروزمیرزا یحیی خدا بود و حالا جایش را ببرادرش سپرده است. این ایراد بگوش بها رسید و در صفحۀ ۹۰ کتاب اشراقات باو که نامش میرزا هادی دولت آبادی بود نوشت ک ای بی انصاف نفسی که هزاران ازل بکلمه اش خلق شده میشود از او اعراض نمود. این جمله سرآغاز خدایی میرزا حسین علی بود که برای اطمینان بیشتر خطاب بکسی که خدا بودنش را زیر سوال برده بود ادامه داد و در صفحۀ ۱۵۸ اشراقات نوشت: ظلم تو و امثال تو بمقامی رسید که قلم اعلی باین اذکار مشغول... از خدا بترس مبشر گفته که او همواره و همه وقت به خدایی خود نطق خواهد نمود و خواهد گفت که غیر از من خدایی نیست.

برای اندکی تغییر یعضی از بیانات و تعلیمات سید علیمحمد شیرازی را مرور میکنیم:

۱ - بیان،ص ۱۳۰: لا یجوز التدریس فی کتب غیر البیان.

۲- انهدام و نابودی تمام بقاع روی زمین از کعبه و قبور انبیا و ائمه، تمام مساجد وعبادتگاه ها و هر بنایی که بنام دیانت ساخته میشود. فقط واجب است بر سلاطینی که بدیانت باب رو میآوردد خانه ای را که سید علیمحمد درآن تولد یافته و زندگی کرده وبگونۀ خاص بنا کنند که از بیرون نودوپنج درب داشته باشد و از میان نودوپنج درب آنقدر وسعت داشته باشد که تمام شیراز را در بر گیرد و زمانیکه اهل دنیا به حج بابیگری میروند گنجایشآن را داشته باشد.

۳ - علاوه بر آن خانۀ شیراز که "کعبه: میشود هیجده بقعه رفیع دیگر بر قبر هیجده حروف حی که مومنین باو هستند بنا نمایند.

۴ - حج کعبۀ شیراز بر تمام مردان پیروی باب واجب است ونیز بر همه مردان و زنان شیراز...هیچ سلطانی بابی نشد و..بابیگری قبل از آنکه به حج و زیارت برسد از سوی پیروان واعدایش مضمحل شد. قبور حروف حی هم قبل از آنکه بقعه داشته باشد با خاک یکسان شد و اثری از آنها نماند.

۵ - باب ششم کتاب بیان فارسی میگوید: واجب است بر هر مسلمانی که در دین بیان به سلطنت میرسد این که احدی را در زمین خود باقی نگذارد از غیر مومنین بدین بیان و همچنین این حکم بر تمام افراد مومنین واجب است.

۶ - بیان در باب تاسع من الواحد الثامن مینویسد: هر نفسی اسم خودش، کارهایش آنچه کرده از خوب و از بد از اول ظهور تا غروب بنویسد و اوصیاء او هم حفظ کنند تا هنگام ظهور شجره باو برسانند. (از این جهت بود که باب در صفحات ۶۰ و ۶۱ کتاب بیان نوشت که من یظهر الله بین ۱۱۵۰ سال تا ۲۰۰۱ سال بعد خواهد آمد و اگر باین سال رسیدید و او نیاند گریه کنید و از خدا بخواهید که او را بفرستد. آیا او نمیدانست که من یظهر دو سال قبل از او بدنیا آمده است؟).

۷ - جناب عبدالبها در جلد دوم کتاب مکاتیب عبد البها صفحۀ ۲۶۶ مینویسد: در یوم ظهور حضرت اعلی (یعنی سید شیرازی) منطوق بیان ضرب اعناق (یعنی گردن زدن ها)، حرق کتب و اوراق (آتش زدن کتب) و هدم بقاءو قتل عام الا من آمن و صدق کشتن همه آنها که به سید ایمان نیاورده اند بود.ولی با آنکه حضرت بهاالله اقرار میکند که اسلام دست نخورده است و خود سید هم در کتاب بیان اظهار داشته که آیین محمد رسول الله تا صبح قیامت بر قرار است، او میگوید: حضرت باب برای آنکه نواقص اسلام را مرتفع کنند اسلام را نسخ فرمودند و احکام نورانی خودشان را جایگزین احکام اسلامی کردند.

۸ - در این ظهور دارایی به غیر مومنین حلال نیست الا آنکه داخل بایمان گردند که آنوقت حلال میگردد (بیان فارسی) حضرت عبدالبها در جلد اول خطابات صفحفا ۳۰ و ۳۱ مینویسد: حضرت بهاالله تعالیم بدیعی تاسیس فرمودو فضایل عالم انسانی تاسیس کرد و این اساس را در عالم وجود تاسیس فرمود ثانیأ وحدت عالم انسانی یعنی جمیع جمیع بشرکل مشمول الطاف جلیل اکبرند، بندگان یک خداوندند و پروردۀ حضرت ربوبیت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زینت هر سری. اما هنوز مرکب این گفتار شیرین خشگ نشده بود که با فرمایش دیگری روبرو میشویم که میفرماند: کافی است فردی حتی یکی از پیروان اوبیکی از مردمانی که اورا قبول ندارند تنها نسبت انسان بودن بدهد،تا خودش را از تمام الطاف خدا محرومگرداند. در این زمینه جمال مبارک (حضرت بها الله) مینویسد: الیوم هر نفسی بر احدی از مغرضین من اعلاهم او من ادنا هم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید (بها الله، کتاب بدیع ص۱۴۰) این گفته را همان مقامی اظهار داشته که در موقعیتی فرموه: ای دوستان سراپردۀ یگانگی بلند شد بچشم بیگانگان یگدیگر را نبینید ،همه بار یک دار و برگ یک شاخسارید. خود او جملۀ قبلی را تفسیر کرده و میگوید نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهایم بین یدی الله محشور و مذکور (کتاب بدیع صفحۀ ۲۱۳)


درصفحۀ ۷۹ کتاب گنج شایگان و صفحۀ ۳۵۵ مائده آسمانی میفرماید (ترجمه): هر کس در قلبش دشمنی این غلام را داشته باشد قطعأ شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است. در افاضات حضرت بها الله آمده: عاشرو الادیان بالروح و الریحان؛ یعنی با پیروان سایر ادیان با صفا و محبت معاشرت کنید که نصیحتی ممتاز است ولی در مائده آسمانی ص۱۴۰) بخدا قسم یاد میکند که بخدا همۀ مسلمانان شیعه مشرکند لعمر الله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفۀ حمرا مذکورو مسطور و به تابعینش دستور اکید میدهد که از معاشرت با اغیار (غیر بهایی) خودداری کنند و مینویسد: پس ای اهل رضوان من خود را از سموم انفس خبیثه و اریاح عقیمه که معاشرت با مشرکید و غافلین است حفظ نمایید (مائده آسمانی، جلد هشتم،۵۳ئ: اعلم بان الله حرم علی احباءالله لقا المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبابش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است. بر طبق ص۱۴۳ جلد اول خطابات و ص۳۲ جلد دوم حضرت بها جمیع افراد بشر را برادر و خواهر ویا پدر و فرزند میداند اما خودش نتوانست برادرش را تحمل کند. برادرش را کنار زد و انواع ناسزاها را باو نسبت داد. گاه میفرمود: لسان از برای ذکر خیر است اورا بگفتار زشت میالایید عموم اهل عالم باید از ضر دست و زبان شما آسوده باشند. (اسرار الآثار،جلد چهارم؛ ۲۸۶) ولی برادرش را (عجل = گوساله)، و بار دیگر (بقر = گاو نر) و بار سوم (الاغ) نامید (کتاب بدیع ۲۱۲،۱۸۲،۱۸۳). او خطاب ببرادرش مینویسد: (قل یا ایهاالحمیر) حق آنچه بفرماید حق است و بکلمۀ مشرکین باطل نشود (کتاب بدیع ص۱۷۴) و نوشت: معرض بالله چون توقف نمود و از صراط لغزید،در همان حین هیکلش از قمیص انسانی خارج و به جلود بهایم ظاهر و مشهود گشت (کتاب بدیع ص ۱۱۰) تفسیر این آیۀ مبارکه آن است که چون مخالف من ایستاد و از راه مستقیم دور شد در همان حال هیکل او از لباس انسانی خارج و در پوست چهارپایان ظاهر و نمایان شد. نکتۀ از سید شیرازی بیادم آمد که ذکر میکنم. حضرت رب اعلی میفرماید: نظر کن در امت داود که پانصد سال در زبور تربیت شدند تا بکمال رسیدی بعد که موسی ظاهر شد قلیلی بودند که ایمان آورد ند. اگر یقین مینمنودند که موسی همان پیغمبری است که داود خبر داده چگونه کافر میشدند؟ که تا حال که دو هزار و دویست و هفتاد سال از ظهو موسی گذشته و هنوز از حروف زبور در دین خود هستند. این مطلب در حضور حضرت بها مطرح شد و در اشراقات بآن جواب داد. اونوشت: چنانچه الی حین چند کره (چند بار) اهل بیان سوال نمودند که حضرت داود صاحب زبور بعد از موسی بوده لکن نقطۀ اولی آن حضرت را قبل از حضرت کلیم ذکر فرموده که مخالف کتب و ماضد الرسل است و پاسخ داد: از خدا بترس و بکسی که خداوند اورا بعصمت کبری زینت داده اعتراض نکن.... لکن سزاوار عباد آن است که مشرق امر الهی را تصدیق نمایند در آنچه از او ظاهر میشود زیرا از حکمت بالغۀ حق احدی آگاه نه! در اسرار الآثار از قول او آمده:در الواح حضرت اعلی ذکر داودی است که پیش از موسی بوده... لذا مغرضین این بهانه را نمودند... در اصل دو داود بوده یکی پیش و یکی پس از موسی. در صورتیکه باب بوضوح قید کرده که منظورش همان داودی است که صاحب کتاب زبور است و بر اساس کتب یهود هفتصد سال بعد از حضرت موسی پادشاه و پیامبر یهودیان بوده است.امری شبیه باین نکته در کتاب مفاوضات آمده که در رابطه با مهاجرت فرزتدان گمنام ابراهیم خلبل به افغانستان است و در کتب مختلف شرح داده شده است. موارد متضاد دیگری وجود دارد که بسیار مفصل است و فرصت بیشتری میطلبد. از جمله آنکه در این مرام زن گذشته از این که تابع مرد است (ازدواج و ارث را مطالعه کنید) بدون ذکر دلیل یا مستندی زن حق ورود به بیت العدل را ندارد بر طبق وصیت بهاالله قرار بود که پس از درگذشت او فرزندی که از همسر اولش داشت یعنی عیاس (عبد البها) جانشین او شود که صورت گرفت؛ فرزند دیگر محمد علی را بعد از او قرار داد و به پیروانش توصیه کرد که فرزندان او را اطاعت و تکریم کنند. او دو فرزندش را بالقاب بالقاب غص اعظم (عباس) وغصد اکبر (محمد علی) نامید. ولی بر خلاف آنچه در (کلمات مکنونه) گفته بود که: اسرار تمامی قلوب نزد ما معلوم است، از درک ضمیر فرزندان خویش غافل ماند وبا وفات او بین فرزندانش اختلاف افتاد. محمد علی و خواهران و برادرانش آنچه را که پدر اراده کرده بود نپذیرفتند و زعامت عباس را رد کردند. محمد علی اورا ابلیس لقب داد و عباس نیز اورا ناقص و ملعون نامید.


افسانۀجالبی از جناب عبد البها: حضرت آدم و سایرین در جنت بودند یمجرد آنکه در جنت عدن میان حضرت آدم و شیطان نزایی حاصل گشت خارج شدند تا آنکه نوع انسان عبرت گیرد و آگاه شود که نزاع و جدل سبب حرمان است حتی با شیطان لهذا در این عصر نورانی بموجب تعالیم الهی حتی با شیطان نزاع و جدل جایز نه. ایشان مقرر کرده بود که پس از او نوۀ دختریشرا که شوقی نام داشت جانشین او شود و مخصوصأ نوشت که پس از شوقی فرزندان او تا ۲۴ نفر سرپرست فرقه و رئیس بیت العدل باشند و رهبری بهاییت در خاندان شوقی موروثی باقی بماند. متاسفانه اینطور نماند زیرا شوقی فرزند نداشت. عبدالبها تا سال ۱۳۰۰ شمسی رهبر فرقۀ بهایی بود. در سالهای جنگ اول جهانی فعالانه میکوشید تا آنجا که فرماندۀ کل قوای عثمانی بنام جمال پاشا تصمیم به اعدام او گرفت. در این زمان وزیر خارجۀ انگلیس، لرد بالفور(همان شخصی که اعلامیه بالفور را برای تشکیل دولت اسراییل صادر کرد) طی فرمانی تلگرافی از ژنرال النبی فرماندۀ قوای انگلیس خواست تا با تمام توان به حمایت از عبدالبهاو حفظ جان او اقدام کند. به این جهت به ازای خدماتی که او در جلوگبری از گرسنگی که در طول نبرد جریان داشت، وقتی عثمانی شکست خورد با اهدای نشان پهلوانی او را بلقب (سر) مفتخر کردند. شوقی افندی در جلد سوم کتاب قرن بدیع ص ۲۹۹ (در پاسخ او) نوشت: بار الاها سراپردۀ عدالت در این سرزمین بر پا شده است و من تورا شکر و سپاس میگویم... پروردگارا امپراتوری ژرژ پنجم پادشاه انگلیس را به توفیقات رحمانیت موید بدار و سایه بلند اورا بر این اقلیم جلیل پایدار ساز.سال ۱۳۳۶ شوقی افندی در لندن درگذشت و دعواهای تازۀ بر سر جانشینی او درگرفت.در ابتدا گروهی برهبری همسر آمریکایی او خانم (مری ماکسول) که به لقب روحیه خانم ملقب بود گردن نهادند و نخستین گروهی بودند که ۹ نفر را بعنوان اعضای بیت العدل انتخاب کردند و اولین وظیفه را ایجاد رابطه با دولت اسراییل تعیین نمودند. گروهی دیگر با انتخاب شخصی بنام (میسن ریمی) زیر فرنام (ریمیون) باآنها مخالفت کردند. چارلز میسن ریمی امریکایی در اثر دوستی با شوقی افندی چند بار در مقام نمایندۀ مخصوص شوقی بماموریت رفته بود و جملگی اورا پنجمین پیشوای بهاییت میدانستند. او از سوی شوقی بلقب عزیزالله ملقب شده بود. چندی نگذشت که سر و صدایی از دور دست برخاست و یکی از مبلغینی که به اندونزی فرستاده شده بود بنام (جمشید معانی) ادعا کرد که مهدی موعود کتاب اقدس است و آمده است دنیا را هدایت کند. جمشید خودش را «سما الله» نامید و فرقۀ جدیدی بنام «سمایی» ایجاد کرد که تعدادی از بهاییان هند و پاکستان تحت لوا و رهبری او درآمدند. حضرت سماالله ادعا کرده است که در آخر ژانویه ۱۹۶۶ برای دیدار خدا به معراج رفته و فرامین جدیدی با خود آورده است. او میگوید ریشۀ درخت بها و ثمرۀ آن معانی است (چهاردهی، چگونه بهاییت بوجود آمد ص ۱۳۱).


برای تهیه این یادداشتها از کتب زیر استفاده شده (برای آنکه مطلب بیشتر از این نشود از نکات بسیار زیادی که هرکدلم کتابی میشود خودداری شد):

کتاب مقدس - کتاب اقدس – قرآن مجیدکتاب مفاوضات - کتاب بیان فارسی – کتاب امر و خلق – کتاب دلایل – کتاب ایقان – دلایل سبعه – کتاب بدیع – رگ تاک– رسالۀ خاقانیه – تحری حقیقت – نقطة الکاف – قرن بدیع – تنبیه النایمین- اشراقات – مکاتیب عبدالبها – الکواکب الدریه – تاریخ نبیل –ناسح التواریخ – تاریخ جامع بهاییت – مایده اسمانی – گنج شایگان – اسرار الاثار – محاضرات – صحیفۀ عدلیه – کتاب اقتدارات -کلمات مکنونه.

34 views
Join my mailing list

© 2020 Cyrus Ershadi